پاییز بهاریست که عاشق شده است...
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
به سبزینه ی حضورعظیمت سکوت را دعوت می کنم وعلامتی اینگونه ( ! ) برحیرت خاکی چشمانت می نشانم این این آخرین باریست که برای اولین بارمن تورا می بینی باران که بباردمیروم دلکم گم می شوم درگل ولای محبت شب بوهای تنهای این چهارراه این بار اما دستان خدارادردست دارم بیاای دوست تارسیدن تاعطراقاقیای حیاط مادربزرگ تاشکفتن اولین خوشه های گندم هنوزفرصت باقی ست...
نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت
17:4 توسط شهرزاد مجدی| |
توفلسفه ی پیچک باورهستی
تلفیق گل وسرووصنوبرهستی
آرامش نیلوفری داغ دلم
توروشنی فکرت باورهستی نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت
13:4 توسط شهرزاد مجدی| |
| Design By : Night Skin |

